هدیهای که بوی حرم میداد – با تاکسی بینشهری تهران مشهد از پارسه گشت
اواخر اسفند بود. هوا هنوز بوی زمستون میداد، اما تقویم داشت بهار رو نوید میداد. تهران تو اون روزها یه حال خاصی داشت. همه درگیر خرید شب عید، سبزه و ماهی و شیرینی. اما من یه چیزی تو دلم سنگینی میکرد. یه حس قدیمی، یه فکری که چند وقته باهام راه میرفت: «امسال باید کاری بکنم که مامان خوشحال بشه... خوشحال واقعی.»
از وقتی بابا رفت، یه چیزی تو دل مامان شکست. نمیگم دیگه نمیخندید، نه... ولی اون لبخندهای از ته دل، دیگه خیلی کم شده بود. خواهرم هم که بعد از طلاق، برگشته بود خونه، انگار خودش هم یه بار رو دوشش داشت که هیچوقت ازش حرف نمیزد. من مونده بودم با این دو فرشته زندگیم، که هیچی ازم نمیخواستن، اما همه وجودم بودن.
تو این فکرا بودم
که یه روز یه خاطره از بچگیهام یادم اومد. یه بار با بابا رفتیم مشهد، نوروز بود.
اولین بارم بود حرم رو میدیدم. اون حس… اون
حال عجیب… چیزی بود که هنوز با جزئیات تو ذهنمه.
همونجا بود که به خودم گفتم:
«تموم شد. امسال، عید،
مامان و زهرا رو میفرستم مشهد. اونم نه فقط یه سفر ساده، یه سفر زیارتی، آروم،
امن، و خاص.»
اولش به قطار فکر کردم، بعد به اتوبوس، حتی بلیط هواپیما رو هم چک کردم. ولی راستش، مامانم آدم شلوغی و استرس نیست. دلش میخواست یه سفر آروم و جمعوجور باشه، که نه دغدغه تاخیر داشته باشه، نه بار جابهجا کنه، نه تو شلوغی ترمینال گیر کنه. دنبال گزینهای گشتم که خصوصی باشه، راحت باشه و البته بشه حسابی روش حساب کرد.
همونجا بود که با سرویس تاکسی تهران مشهد از شرکت پارسه گشت آشنا شدم. اولش فقط یه سرچ ساده تو گوگل بود، اما هرچی بیشتر دربارهشون خوندم، بیشتر حس کردم همون چیزیه که دنبالش میگشتم. شماره تماس گذاشته بودن، زنگ زدم.
یه آقایی خیلی محترمانه جواب داد. آروم حرف میزد و با حوصله. گفت ماشینهاشون از مدلای تمیز و مرتبن، رانندهها باتجربه و خوشبرخوردن، و حتی میتونن وایسن زیارتگاهها یا جاهای دیدنی بین راه. وقتی شنید دارم برای مامان و خواهرم برنامهریزی میکنم، گفت میتونن یه راننده باتجربه خانم هم بفرستن اگه ترجیح بدیم. راستش اینقد خوب توضیح داد که دلم قرص شد. همون موقع ماشین رو رزرو کردم برای ۲۸ اسفند. قرار شد ماشین ساعت ۷ صبح بیاد دم در.
صبح حرکت، مامان با مقنعه سفید گلگلیش که فقط برای زیارت میپوشه، اومد دم در. خواهرم، زهرا، قرآن کوچیکش رو گذاشته بود تو کیف دستیاش. حال و هوای خونه شبیه شبای قدر شده بود. آروم، بیصدا، اما پُر از دعا. راننده سر وقت اومد، یه پژو پارس نقرهای خیلی تمیز. لباس رسمی پوشیده بود، با لبخند گفت: "سلام، وقت بخیر، سفرتون به سلامت انشاءالله."
وقتی سوار شدن و من ماشین رو بدرقه کردم، یه حس غریبی داشتم. انگار داشتم دو تا تکه از قلبم رو میفرستادم یه جایی که مطمئن بودم شفا میگیرن... نه از مریضی، از خستگی.
باهاشون تماس داشتم، لحظهبهلحظه سفر رو برام تعریف میکردن. تو مسیر، راننده براشون وایساده بود کنار یه کاروانسرای قدیمی تو سمنان، بعد هم ناهار رو تو دامغان خوردن. همه چی آروم، بیاسترس.
اول فروردین،
دقیقا لحظه تحویل سال، مامان و زهرا تو صحن جامع رضوی بودن. صدای دعای تحویل سال،
نوای نقارهخونه، اون همه جمعیت که با اشک و لبخند تو حرم بودن... مامان با صدای
گرفته گفت:
«پرویز... این بهترین
هدیه عمرم بود. سال تحویل توی صحن... فقط خدا میدونه چی گذشت به دلمون.»
بعد از زیارت چند روزه، از اونجایی که برنامه سفر رو رفت و برگشت با تاکسی بین شهری تهران مشهد از پارسه گشت گرفته بودم، هماهنگ کردم که چند تا جا رو هم برن بازدید. راننده خیلی خوشبرخورد بود و گفت با دل و جون میبرتشون.
اول رفتن شاندیز. رستوران «اکبر جوجه» معروف رو انتخاب کرده بودن. مامان گفته بود مزه اون برنج کرهای با مرغ برشتهش هنوز زیر زبونشه. خواهرم هم از اون دوغ محلیش عکس گرفته بود و فرستاده بود.
بعد رفتن طرقبه، که فضای سنتیش و صنایع دستی و اون مغازههای ترمه و زرشکفروشیش دلشون رو برده بود. بعدش هم به توصیه راننده رفتن توس و سر زدن به آرامگاه فردوسی. خواهرم از مجسمه فردوسی عکس گرفته بود و نوشته بود: "زنده باد شاهنامه، زنده باد ادب فارسی."
یه روز دیگه هم
رفتن به آرامگاه اخوان ثالث و شجریان. مامان میگفت:
«یه حس عجیبی داشتم،
انگار صدای استاد هنوز تو فضا بود.»
بعد از ۵ روز، قرار برگشتشون شد پنجم فروردین. ماشین پارسه گشت راس ساعت ۸ صبح اومد دم هتل. راننده همون بود، گفت: "دیدم حال و هواتون خوب بود، دلم نیومد این مسیر رو با کسی دیگه برید."
توی راه برگشت هم
چند بار استراحت کردن، یه جا توی گرمسار چایی خوردن، یه جا کنار جاده وایسادن برای
نماز، و کلی موسیقی سنتی گوش دادن. وقتی رسیدن تهران، مامان بغلم کرد و گفت:
«پرویز… این بهترین کاری بود که میتونستی برامون بکنی. انگار
دوباره زنده شدم.»
اگه بخوام خلاصه بگم، این سفر، فقط یه مسافرت نبود. یه فرصت بود برای التیام دل خانوادهم. و تو این مسیر، بودن یه سرویس حرفهای مثل تاکسی بین شهری تهران مشهد از پارسه گشت کمک کرد که همه چی بینقص پیش بره.
بهنظرم، گاهی یه سفر، فقط یه جابهجایی نیست. میتونه یه شروع تازه باشه. یه عیدی که از جنس زیارت و عشق باشه. برای من، اون روز، اون لحظه سال تحویل که مامان گفت "دعام کردم"، یکی از نابترین خاطرات زندگیم شد.